خانه تماس با ما کتابخانه سایت‌های حامی گالری کمپین در بند آرشیو English

پذيرش > كوچه به كوچه > آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391

آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391

17 اسفند 1391 - - نسخه قابل چاپ

انسان، زمانی که متولد می شود، هیچ است. هنوز، موجودی است از طبیعت، که آلوده ی فرهنگ نشده. فرهنگی که با نظمِ خود، انسان را آن می کند که همان نظم برای اش تعریف کرده. اگر با پوستی به رنگی غیر از سفید به دنیا آمده باشی، می-شوی آن دیگریِ سفیدپوستان. اگر دین و مذهبی که همان فرهنگ برایِ تو تعریف کرده را به دنبالِ خود به یدک بکشی، می شوی آن دیگریِ دین و مذهبِ مسلط و اگر مونث به دنیا آمده باشی، می شوی آن دیگری مذکر. می شوی "زن". شاید همه ی ما اوّل بار که اندیشه هایمان به سمتِ برابری میان زنان و مردان سوق پیدا کرد، اولین آموزه ای که خواندیم، این جمله از سیمون دوبوار، فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود: "ما زن زاده نمی شویم، بلکه زن می شویم." این بدان معناست که ما آرام آرام، و تحتِ آموزه¬های فرهنگی و شاید تجربه هایِ زیسته مان زن می شویم. به عبارتِ دیگر، نظمِ مسلط نمادین ما را زن می کند. و شاید اولین تجربه هایی که تمامیِ زنان از زن شدگیِ خود دارند، به بدنِ آن ها و نگاه هایِ مسلطی که بر بدنِ آن ها می شود برمی گردد. به همین بهانه، و در گرامیداشتِ روزِ جهانیِ زن، چند روایت-خاطره را با هم می خوانیم که خاطره ی زنانی است 20 تا 30 ساله از اولین تجربه شان از زن شدگی. این تجربه برایِ برخی بدل شده به خاطره ای خوش، و برایِ برخی دیگر اما خاطره¬ای ناخوشایند. برایِ برخی در سطحِ شهر بوده و برایِ برخی دیگر در جمعی خانوادگی. اما در هر جا که بوده، چیزی مشترک به هر حال میانِ آن ها یافت می شود. روایت هایی که هسته ی مرکزیِ تمامِ آن ها "بدن" است. تجربه هایی زیسته، با مخرجی مشترک برایِ بسیاری از زنان. جمع آوریِ این روایت ها اما هم¬چنان ادامه دارد. شما هم تا خردادِ 1392 روایت¬هایِ خود را برایِ ما بفرستید. روایت¬هایی شبیه به آن¬چه که خواهید خواند. برایِ انتشارِ روایت¬هایمان هیچ¬وقت دیر نیست. خوب است که تمامیِ روزهایِ سال برایِ ما روزِ جهانیِ زن باشد. در ایمیلِ [email protected] منتظرِ تجربه¬ها، خاطرات و روایت¬هایِ شما از اولین تجربه-هایِ زن-شدگی¬تان هستیم. پس از آن، گزارشی از تمامِ آن¬چه که به دستِ ما رسیده است را خواهید خواند.

***

هاله میرمیری - یادم می آید حدود یازده دوازده ساله بودم که این اجازه که به تنهایی از خانه بیرون بروم، صادر شد. اولین مصادقِ شهر برایم در میدانِ تجریش خلاصه شده بود؛ یکی از اصلی ترین میادینِ شهر که در آن می توانستی از شیرِ مرغ تا جانِ آدمی زاد پیدا کنی. هاله در اندرونیِ ذهن اش، جایی که احتمالا انبانِ تصاویر است، هیچ گاه تصویرِ خوبی از بدن اش نداشت. همیشه فکر می کرد که این چند پوند گوشتِ اضافه، چه از ریخت افتاده اش می کند. پس احتمالا می شود حدس زد، هنگامی که در این میدان زنانِ خوش اندام و شیک پوش را دید، اولین واکنشش البته حسرت بود. هنوز پشتِ لبم از موهایِ نسبتا تیره و کم پشت سبز بود، هنگامی که ماتیکِ سرخ را بر لبانِ این مانکن هایِ 50 کیلویی دیدم. برایِ نوجوانِ 12 ساله تنها این معنا را داشت که باید لبانی سرخ و اندامی مناسب داشته باشی تا در شهر دیده شوی. این شد که مداد سیاهِ خواهر را کش رفته و بر دورِ لبانِ کم رنگی که از میانِ موهایِ کم پشتِ بیرون زده بود، سفت کشیدم. اینکه تنها از قبلِ کشیدنِ این خط می توانم زن شوم و البته نگاه ها را به سویِ خودم برگردانم، در کنارِ کفش هایِ لژداری که در ویترینِ مغازه هایِ همان میدان دیده بودم و هر بار برپا می کردمشان، اولین تصویری است که از شهر دارم. بماند که این زنِ ناموزنِ خطِ سیاه بر دورِ لب داشته، هیچ گاه نتوانست نگاهی را از سرِ زیبایی به خود جلب کند؛ به عکس، شاید به خاطرِ همین تصویر ناموزنی که بعدها فهیمدم چقدر ناموزن است، بیشتر شرایطِ تمسخرِ خویش را فراهم کرده بودم. این تجربه ی کشیدنِ خطِ سیاه، البته به راحتی مقدور نبود. باید به دور از چشم والدین یا هر نگاهی که کنترلم می کرد انجام می شد. اصل آن بود که برایِ گزکردنِ پاساژهایِ میدانِ تجریش باید زیبا به نظر بیایی و این زیبایی باید به زورِ دگنک هم که شده انجام شود. محلِ مخفی برایِ کشیدنِ مدادِ دورِ لب و البته پاک کردنِ آن، یا پسِ پشتِ تاریکِ پارکینگِ خانه بود، و یا دستشویی پارک هایی که کسی داخل شان نبودند. در دستشویی هایِ این پارک ها و جلویِ آینه هایش مداد را به دورِ لب می کشیدیم و جوراب هایمان را در می آوردیم. شنیده بودیم که پسرها به پایِ بی جوراب بیشتر نگاه می کنند. این همه مقدمات را البته باید علاوه ی یک ساعتی کنید که از پیش اجازه اش صادر شده بود. شاید مهم به نظر نرسد، اما فکر می کنم که اولین مواجه ام با شهر، دیده شدن در میانِ همان جمعیتی بود که باید در آن از ترسِ پدر و آشنایانِ وابسته به آن گم می شدم. این دیده شدن البته تنها معطوف به پسرانِی بود که در راهِ مدرسه شناخته بودیمشان و می دانستیم در میدانِ تجریش و رأسِ ساعتی خاص جمع می شوند.

صبرا رضایی - زندگی برای ما (دختران) شاید تا سال های اولیه مدرسه تفاوت چندانی با پسران نداشته باشد ، شاید حتی رفتارهای خانواده و آشنایان هم تفاوتی بین دختران و پسران در سال های ابتدایی مدرسه نگذارد و یا این تفاوت کمتر به چشم بیاید و حس شود ، اما زمانی که تفاوت های ظاهری بین پسران و دختران نوجوان کم کم مشاهده می شود، این می¬شود کلیدی برای تغییر رفتار همه آدم ها با تو ، آنجاست که راه رفتنت ، حرف زدنت ، بازی کردنت و ... و در نهایت زندگی کردنت هم باید متفاوت باشد .

یادم می آید اوایل دوران بلوغ بود که کم کم با چیزی به نام پستان -در بدن خودم - آشنا شدم رشد پستان¬هایم در درجه اول برایم جذاب بود و در واقع نشان زنانگی م و هویتم و غیر از درد های کم و زیاد چیز آزار دهنده ای برای من نداشت اما این حس خوب به بدن و پستان هایم و در واقع نشانه های زنانگیم زیاد دوام نیاورد. اولین تجربه های نه چندان خوب من نگاه های آدم های اطراف بود که همه آنها به تنها یک چیز منتهی می شد و آن هم برجستگی ها و در واقع در آن زمان پستان¬هایم بود. این نگاه از همه طرف بود و البته نگاه های خاص خانم های فامیل و آشنای دوروبر ، از اینکه لباسم تا چه حد تنگ است و مناسب یا نا مناسب ... اما خوب بازهم می¬شد نگاه را تاب آورد و هزار جور توجیه برایش ساخت تا خیال خود و دیگران را راحت کنیم.

اما اتفاقاتی بود که سال ها هیچ توجیحهی برایش پیدا نکردم و شاید اگر برای من دغدغه ای نبود هیچ وقت هم دنبال حل کردنش نبودم ... یکی از این اتفاقات که همیشه در ذهنم هست و خواهد بود بر می گردد به روزهای اول دوره راهنمایی. روزهایی که با شادی و دلخوشی بی اندازه ای با دوستان تا خانه و مدرسه قدم می زدیم و دور از چشم ناظم و مدیر و هزار جور آدم مربوط و بی ربط بلند بلند می خندیدیم ، یکی از همین روزهای خوش آن دوره بود که در حال برگشتن به خانه بودیم. من بودم و یکی از دوستان ... و چون مسیر پر رفت و آمدی بود همیشه جلوتر و عقب تر از ما سایر بچه ها هم بودند. برای همین یکی از تفریحات ما دویدن به سمت همدیگر و ترساندن دوست هایمان از پشت بود. در کوچه ای راه می رفتیم که مسیر خیلی شلوغ و یا خیلی خلوتی نبود اما راه میانبر همیشگی ما بود ، سرگرم حرف زدن های همیشگی بودیم که احساس کردم کسی از پشت به من چسبیده. اول از همه فکر کردم طبق معمول یکی از بچه هاست که میخواهد شوخی کند اما زمانی که دستی را در لای پاهایم احساس کردم و البته با فشار بسیار زیاد به آلت تناسلیم، ناگهان ترسیدم. فاصله واکنش من با ترسی که در من به وجود آمد چند ثانیه بود. برای همین فرد مورد نظر- که هنوز معلوم نبود کیست- از من فاصله گرفت و فرار کرد. دوستی که با من قدم میزد چند قدمی از من جلوتر بود و دقیقا در زمان فرار فرد مذکور به عقب ، و من نگاه کرد و قیافه شوکه شده من را دید. حالا فرصتی بود که برگردم و همینطور در ذهنم این فکر می چرخید که ما هر چقدر هم باهم شوخی میکردیم تا بحال به حوزه های شخصی تر بدن هایمان نزدیک نشده بودیم. وقتی برگشتم پسرک 15 یا 16 ساله ای رو دیدم که در حال فرار است و لبخندی از روی رضایت بر لبانش نقش داشت. چند دقیقه ای طول کشید تا ماوقع را برای دوستم تعریف کنم و با تعجب دو چندان به راهمان ادامه بدهیم ...

حالا که چند سال از این روزها می گذرد و فرصتی برای من به وجود آمد تا ببینم ، بفهمم و این رفتارها را تحلیل کنم ، به این نتیجه میرسم که چقدر روزانه به تمام زنان و دختران این جامعه تجاوز میشود نه فقط تجاوز فیزیکی بلکه بی شمار تجاوز های روحی که ما هر روز با آن درگیر بودیم و هستیم ، نگاه ها و متلک های خیابانی ،ناسزاهای جنسی ، نگاه های دوستان و آشنایانی که خودشان را محق می دادنند و همه و همه و همه که لکه های کوچک و بزرگی بر ذهن زنان و دختران حک می کند که رفته رفته پیامد های بسیار بدی از خود بجا میگذارد.
هنوز هم نمی دانم که هدف آن پسرک با دست زدن به من از روی این همه لباس چه بود ! آیا قوه جنسیش تحریک می شد یا شاید هم در همان حال ارضا می شد؟ نمیدانم ! اما چیزی که به آن مطمئنم بی گناهی و نداشتن آگاهی این پسرک ها از کارشان است که در این جامعه و جریان های خشونت بار و فرهنگ تجاوز به دیگری غرق شده اند و دست و پا میزنند! فشاری که نه تنها ما زنان بلکه تمام مردم این جامعه هر روز تحمل می کنیم و آثار مخرب آن را روی تمام جوانب زندگی خود مشاهده !

نگار انسان - نا امنی تنها واژه ی دقیق و تمیزی است که من از خیابان های تهران به یاد دارم . واژه ای که هرگز نتوانستم متضاد آن را پیدا کنم . همه ی ما به نوعی اولین تجربه ی شهری از زن شدگی مان داریم اما بارزترین و ملموس ترین تجربه ای که میدانم اکثر زنان ایرانی با آن درگیر هستند مزاحمت های فیزیکی و توامان کلامی به خاطر اندام زنانه شان است . تردد در سطح شهر، هرگز نتوانسته برای یک زن در داخل ایران بدون مشکل باشد . خشونت های کلامی فراوانی که در خلال آنها فیزیک یک زن بازیچه قرار می گیرد . یکی از اولین تجربه های شهری من در این زمینه که در ذهنم کامل ثبت شده است ، مربوط به 16 سالگی¬ام است، تعرض کلامی مردی کاملا جا افتاده بود و تقریبا هم سن و سالِ پدرم به اندامِ جنسیِ من بود. تجربه¬ای که از نظر ذهنی آسیب بدی با آن دیدم و تا مدت ها به دلیل آنکه نتوانستم جواب دندان شکنی به آن مرد بدهم ، از خودم خشمگین بودم و خود را مقصر میدانستم . تعرضی کاملا کلامی تنها و فقط به دلیل فیزیک زنانه ام . حسی که تا مدت ها همراه من بود و برای فرار از آن ، در خیابان با صدای خیلی بلند دستگاهِ پخشِ موزیک¬ام (mp3 پلیر) را در گوش گذاشته و آهنگ گوش می کردم و اگر یک روز آن را فراموش میکردم و همراه نداشتم و در خانه جا می¬گذاشتم، استرس و اضطرابِ زیادی می گرفتم و عصبی می شدم . به اعتقادِ شخصیِ من ناامنی تنها واژه ی ملموسی است که زنانِ در زمانِ تردد در این شهر، تنها به صرف زن بودنشان با آن آشنا و درگیر هستند. واژه¬ای بی-جایگزین و سخت آسیب¬رسان.

سما شاملو – دورانِ بلوغِ من نسبت به دختران دیگر فامیل دیرتر بود. پستان هام دیر رشد کردند و روز اولی که سوتین بستم فکر کنم سوم راهنمایی بودم. به یاد دارم که به مادرم خیلی تاکید کردم که به بابا و برادرم چیزی نگوید. مثل همیشه که بابا می¬آمد خانه، و من هم خودم را برایش لوس میکردم، رفتم پیشش و خودم را براش لوس کردم. خودم فراموش کرده بود کهم سوتین دارم. بابا به هنگامِ نوازش دست زد به پشتم و یک دفعه ای نگاهم کرد و گفت به به مبارکه؛ دیگر برزگ شدی. آن لحظه خیلی خجالت کشیدم و فرار کردم و رفتم توی اتاق. اما بابا به برادرم گفت برو شیرینی بگیر؛ سما از امروز بزرگ شده و باید جشن بگیریم. این ماجرا باعث شد که من راحت تر کنار بیام با بدنم. و این بدل شد به یک فرهنگ در خانواده¬ی ما. یادم است که برای خواهرم هم وقتی پریود شد اولین بار همچنین جشنی داشتیم و بهش کادو دادیم تا خاطره¬ای خوب برایش بماند.

نسیم سرابندی - نگاه ها و متلک ها از سوی معمولا جنس مخالف یکی از شایع ترین راه های مواجه دختران در سنین نوجوانی با رشد اندام زنانه¬شان است. رشد پستان ها و گود رفتگی کمر همراه با رشد متفاوت موها و کشیدگی اندام در این سنین کم کم نمایان می شود. برای من اولین مواجه با زنانگی ام نه در جمعی مردانه که در فضایی زنانه بود. در نتیجه بلوغ زودرسی که داشتم سینه هایم شروع به رشد در سنین پایین کردند و یکی از دشوارترین کارهایی که از من خواسته شد این بود که لباس های زنانه را بشناسم. استفاده از سوتین یکی از آنها بود. کودکی 10 ساله که لزوم پوشیدن سوتین را نمی فهمد و باعث تفاوت گذاری آشکارش با همسن ها و هم جنس هایش می شود، ناخودآگاه در برابر چنین امری مقاومت می کند. شاید نزدیکِ یک سال در مقابل پوشیدن سوتین مقاومت کردم و به نظرم این تفاوت مرا به دنیایی وارد می کرد که هیچ تمایلی به شناختش نداشتم. تمام یادآوری من از آن خاطره بدین شکل است و شاید جایی در روایت شخصی ام اغراق می کنم اما روزهای کلنجار با مادرم را برای پوشیدن سوتین از خاطر نمی برم. من از آنکه هم کلاسی هایم برجستگی سینه هایم را ببینند به شدت احساس شرم و خجالت می کردم و آن ها را زیر مقنعه ام پنهان می ساختم. کم کم اشتیاق من به بازی هایی که به جست و خیز و یا تماس های فیزیکی با همجنسانم نیاز داشت، کمتر شد و فاصله ام هم با آنها بیشتر. روزی مادرم با یکی از همسایه هایمان صحبت می کرد و من هم گوش می دادم که چه می گویند. شنیدم که همسایه مان می گفت: دخترم گفته است من از آن لباس هایی می خواهم که نسیم می پوشد. یکی از شوک آورترین و دردناک ترین لحظات برایم بود چون پی بردم تمام تلاشم برای پنهان کردن بی فایده بوده و راز من لو رفته است.پس از آن کم کم روند پذیرش به این بزرگ شدن در من آغاز شد و مقاومت در برابر آن را هم فراموش کردم. گرچه هنوز هم فکر می کنم که نیازی به پوشیدن سوتین در آن سن کم نبود. اینجا در پی محکوم کردن یا نکردن چیزی نیستم. صرفا فکر می کنم هر یک از ما تجربه ای متفاوت از برخوردمان با زن شدگی داریم. تجربه ای که جایی در خاطره ها و ذهن مان ماندگار و همیشگی شده است.
پریسا شکورزاده - چند وقتی بود که مادرم چپ چپ نگاهم می کرد و هر وقت با دوستانم در کوچه بازی می کردم اخم-هایش می رفت توی هم. تا این که یک روز گفت:"انقدر بالا و پایین نپر! دیگه زن گنده شدی! سینه هات گنده شدن! دیگه هم با پسرا بازی نکن!". از آن به بعد این دو تا عضو اضافی لعنتی شده بودند دشمن من. بخصوص وقتی یک روز که داشتم از مدرسه برمی گشتم مردی که از کنارم رد می شد دستش را گذاشت روی یکی از آن¬ها و محکم فشار داد. آن لحظه جلوی اشک هام را نتوانستم بگیرم ...دیگر پیاده روها ناامن شدند. از کنار هیچ مردی یا رد نمی شدم یا اگر مجبور بودم که رد بشم کیفم را می گرفتم روی سینه ام و کج و سریع می گذشتم. فهمیده بودم که یه چیزی در من بوجود آمده که باعث می¬شود مورد آزار مردان قرار بگیرم. از همان روزها بود که دیگر دلم برای کوچه تنگ نمیشد...

فرنازِ برادران – شاید پررنگ ترین و اولین خاطره ای که از زن شدنِ خودم به یاد دارم، مربوط به 8 سالگی ام باشد. زمانی که یه شلوارکِ لیِ دوست داشتنی برایم خریده بودند و من دوست داشتم آن را به کوچکترین بهانه ای به تن کنم. یک روز مادر به من گفت که اگر دوست دارم، بروم و برایِ خانه 2 3 تایی نان بخرم. من هم آن شلوارک را تن کردم و لی لی کنان راه افتادم به طرفِ نانوایی. وقتِ برگشت هم با همان شادی در حالِ برگشت بودم و دو پسرِ 15 16 ساله هم در کوچه مشغولِ بازی بودند. یادم هست که با بی سیم هایِ اسباب بازی برایِ خودشان می چرخیدند و مثلا آدم دستگیر می کردند. من رسیدم بودمِ دمِ درِ خانه و منتظر بودم که مامان در را برایِ من باز کند و به این بچه ها نگاه می کردم که یکی از آن ها دوید تا نزدیکِ من و بلند پشتِ بی سیم گفت: "این دختر رو دستگیر کنید. این چه سر و وضعیه. با این لباس ها که آدم بیرون نمی یاد." و بعد خنده کنان با دوستِ دیگرش دویدند سمتی دیگر. من واقعا ترسیده بودم. این خاطره دقیقا 22 سالِ پیش اتفاق افتاد. و من از همان روزها فهمیدم که به خاطر دختر بودنم در کوچه و خیابان باید هوش و حواسم جمعِ خیلی از چیزها باشد. بدتر از آن که این خاطره و خاطراتی از این دست باعث شده اند که من هنوز هم آدمِ خیابان هراسی باشم.

زینب پیغمبرزاده - از 9 سالگی به دلیل عرف آن سال های شهر قم مجبور بودم چادر سر کنم. اولین خاطره‌ای که به بادم دارم مربوط به زمانی است که 15 ساله بودم. با خواهرم که یک سال از خودم کوچکتر بود، از خرید بر می گشتیم. سر شب بود و خیابان خلوت. سر خیابان مان از تاکسی پیاده شدیم. موتور با ویراژ از کنارمان رد شد و پسری که ترک موتور نشسته بود، با لگد به پشتم کوبید و به مسیرش ادامه داد. صدای خنده شان را میان صدای ویراژ موتور شنیدم. شوکه شده بودم. نمی توانستم به مسیرم ادامه دهم. از آن روز به بعد صدای آژیر موتور را که از پشت سرم می شنوم، بی اختیار برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. وقتی می شنوم یا می خوانم که مردان به دلیل پوشش نامناسب زنان تحریک می شوند و آن ها را مورد آزار قرار می دهند، یاد آن پسرها می افتم که از پشت سر به من حمله کردند. از پشت سر، در آن شب تاریک، غیر از چادرهای سیاه ما چیزی نمی توانستند ببینند که تحریکشان کند.

گلاله بهرامی- پاییز 14 سالگی­ام بود و من یک سال بود که پریود می شدم و پستان هایم شروع به رشد کرده بودند. با مادرم رفته بودم خیاطی. مردِ خیاط شروع کرد به گرفتنِ اندازهای من برای لباسی که می¬خواستم. همین¬طور که مشغول به این کار بود، خیلی آرام شروع کرد به مالیدن پستان¬هایم. من خشکم زده بود. از ترس. ترس از اینکه مبدا مادرم بفهمد و دعوا راه بیفتد یا این¬که خودم را دعوا کند. جرات تکان خوردن نداشتم . تا این¬که بالاخره آن لحظه های وحشتناک تمام شد. زمانی که به خانه برگشتم، تمامِ لباس¬هایی که به تن داشتم را دور انداختم و یک ساعت تمام در حمام گریه کردم. ماه¬ها عذاب وجدان در قبال خودم داشتم. ماه¬ها با اضطراب از مدرسه برمی¬گشتم .از ترس این¬که آن مرد گیرم بیاورد و بخواهد اذیتم کند و یا فکر کند من کاری که کرد را دوست داشتم که هیچی نگفتم، و یا این¬که به مادر و پدرم بگوید. ماه¬ها وقتی مردی، حتی دبیرهای مردمان سر کلاس به من نزدیک می شدند وحشتی بود که به وجودم هجوم می¬آورد. کابوسِ آن مرد را هنوز هم می¬بینم.

نیلوفر اِنسان – 6 ساله بودم و چند ماه مانده بود به آغازِ مدارس. کلاس اولی می¬شدم و برای همین مامان برای تابستان¬ام طوری برنامه¬ریزی کرده بود که حسابی از آن استفاده کنم و به من خوش بگذرد. یکی از کلاس¬هایی که آن تابستان، وقت¬ام را به خودش مشغول می¬کرد، کلاس ژیمناستیک بود. چند جلسه¬ای گذشته بود و من حرکتی را یاد گرفته بودم که در آن پاها 180 درجه به طرفین باز می¬شدند. پسرخاله¬ای داشتم که یک سال از من کوچکتر بود. وسطِ پذیراییِ خانه¬ی مادربزرگ شروع به نمایشِ این حرکت کردم و پسرخاله¬ام نیز به تقلید از من همان کار را می¬کرد. خوشحال بودم و منتظرِ تشویقِ دیگران که یک دفعه با دعوا و دادِ عمویِ مادرم حسابی ترس برم داشت. عمو جان فریاد زد:

«نکننننن! این چه کاریه می¬کنی دخترررر؟!؟ بلند شوووو! زود!!!» و چون عمویِ بزرگ بود، کسی نمی¬توانست رویِ حرف¬اش حرف بزند. بلند شدم و با لب¬هایی چروک و دِلی آویزان، به اتاق رفتم و شروع به گریه¬کردن کردم. کسی به پسرخاله¬ام چیزی نگفته بود و او هم¬چنان مشغول به نمایش و بازی بود. بعد¬ها فهمیدم که دلیلِ فریادِ عموجان ترسِ از، از میان رفتنِ بکارتِ من بود. عموجان نمی¬دانست که یک دخترِ 6 ساله چیزی به نامِ بکارتِ ذهن هم دارد. هنوز تصویرِ عموجان جلویِ چشمِ من است و گاهی مهمانِ خواب¬هایم می¬شود.

ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک






در همين بخش :

روايت بيست و پنجمين شهريور / نرگس طیبات
وقتی آتش خاموش شود/فرشته نوبخت
آن گاه که زن شدم / ویژه نامه 8 مارس 1391
چیزی زیر پوست این شهر می جوشد / دلارام علی
گرسنگی / وبلاگ سیب و سرگشتگی

ديگر بخش ها :

طرح یک میلیون امضا | مقالات | سایت نوشته ها | اخبار | گزارش كمپين | گفت و گو | علیه سکوت | كوچه به كوچه | نامه های شما | گزارش ویژه | گفتگو با اعضا | ویژه سالگرد کمپین | تصویر برابری | دل آرام علی | تریبون | مقالات | تاریخ شفاهی | خارج از چارچوب | کتابخانه | درباره کمپین | کمپین در شهرها | کمپین در بند | صدای تغییر | ویژه 22 خرداد | لایحه حمایت از خانواده | گالری | عشا مومنی | امیر یعقوبعلی | خدیجه مقدم | راحله عسگری زاده و نسیم خسروی | پروین اردلان،جلوه جواهری، مریم حسین خواه، ناهید کشاورز | زینب پیغمبرزاده | سعیده امین، سارا ایمانیان، محبوبه حسین زاده، ناهید کشاورز و همایون نامی | احترام شادفر | نسیم سرابندی زاده،فاطمه دهدشتی | وبلاگ مهمان | پرونده خرم آباد | دستگیری ها | مریم مالک | پرستو اللهیاری | مهرنوش اعتمادی | سمیه رشیدی | Other Languages | همراهان | «فراخوان کمپین ده روز با بهاره هدایت» | English