ما آمده بودیم

نرگس طیبات

«دست آخر که از مراسم برمی گشتم یک علامت سوال برایم مانده بود و اینکه حالا که برنامه طوری طراحی شده بود که هیچ زنی درباره شما حرف نزند، از شما بگوید، شعری بخواند، خاطره ای بگوید تا دل ما زنان کمی سبک شود چرا مردان نویسنده، خواننده و همه کسانی که حرف زدند، هیچ اشاره ای نکردند که متاسفند یا ناراحتند یا جای زنان را خالی می بینند که بیایند و از زنی بگویند که همیشه حامی جنبش زنان بود و دلش سبک می شد وقتی زنان را می دید، حرفهایشان را می شنید و به قصه هایشان گوش می داد.» نرگس طیبات، دل نوشته و روایتی از روز خاک سپاری سیمین بهبهانی، شاعر و یار همیشگی و همراه جنبش زنان ، نوشته است که به مناسبت هفتمین روز درگذشت این شاعر گرانقدر، آن را با هم می خوانیم.

s

  خانم سیمین بهبهانی عزیز ما امروز از ساعت 9 صبح آمدیم تالار وحدت که شما را بدرقه کنیم؛ ما آمده بودیم تا نشان دهیم قدر شما را میدانستیم و می دانیم. ما آمده بودیم تا در کنار دیگر زنان از ته دل بگوییم که شما را دوست داشتیم و داریم .

خیلی ها آمده بودند ولی نشد که برایتان سخن بگویند. خیلی ها آمده بودند که می خواستند از خاطراتشان برای شما بگویند و حتما هم حرفهای جالبی داشتند که شما خیلی از شنیدن آنها شاد می شدید.

اعضای هیئت امنای کتابخانه صدیقه دولت آبادی که همیشه افتخار می کردند شما ریاست هیئت امنای کتابخانه را برعهده دارید، حضور داشتند و دلشان می خواست بیایند آن بالا و بگویند همیشه نام شما، جای شما و یاد شما در خاطره جمعی اعضای کتابخانه ماندگار است و همه افتخار می کنند که شما در این سالها همیشه همراه و همیار کتابخانه بودید.

خیلی از زنان فعال جنبش زنان که شما همیشه دلگرممان می کردید حضور داشتند و شاید و فقط شاید یکی می خواست بیاید بالا و بگوید در روز جایزه صدیقه دولت آبادی سال 84 برای سالگرد قمر شما برایمان اشعارتان را خواندید و آن روز آن قدر روز خاطره انگیزی بود که سال پیش در روز مراسم جایزه صدیقه دولت آبادی که شما بیمار بودید و نتوانستید به مراسم بیایید هیئت امنای کتابخانه اول آن قسمت از فیلم آن روز را نشان داد که شما برای همه زنان شعر خواندید و چه قدر همه لذت بردیم. اگر امروز هم ما برایتان یکی از اشعارتان را می خواندیم مطمئن هستم شما خوشحال می شدید.

خیلی از فعالان جنبش زنان که شما را بسیار دوست می داشتند امروز آمده بودند از شما بگویند و شاید این خاطره را تعریف کنند که در روز برگزاری مراسم روز جهانی زن در پارک دانشجو چه قدر دل همه مان گرفت وقتی جوانی با باتوم به پاهای شما می کوبید و می خواست تندتر بروید و شما منتظر بقیه زنان بودید و نگران همه آنهایی که درپارک یا می دویدند یا باتوم می خوردند.

مادران صلح هم بودند و آنها هم دلشان می خواست بیایند و یکی از اشعار زیبای شما را بخوانند و از شما یاد کنند، آنها هم می خواستند از شما بگویند که چه قدر طرفدار صلح اید و از خشونت همیشه پرهیز داشتید.

نویسندگان، شاعران و از اهالی هنر هم زیاد بودند ولی گویا فقط به مردان اجازه دادند برای شما سخن بگویند. یکی از مترجمان زن را در راه دیدم که می خواست با مترو بیایدبهشت زهرا برای خداحافظی آخر با شما و آن قدر غمگین بود و آن قدر پراصرار که سریع تر باید برود که فکر کردم حقش بود او هم از شما می گفت.

راستی داشت یادم می رفت از نهادهایی که برای کودکان کار هم تلاش می کنند زنان زیادی را دیدم که برای بدرقه شما آمده بودند. زنانی که حتما از اشعار شما برای دختران و پسران خواهند خواند و از شما می گویند که چه قدر ایران را دوست داشتید و مردمان سرزمین تان را و حالا بین خودمان باشد زنان این سرزمین را. آنها هم فرصتی پیدا نکردند که سخنی از شما بگویند ولی حتما همه در دلشان با شما حرفهایشان را زدند.

خب زنان نوازنده و خواننده که نمی توانستند برای شما بخوانند ولی چند نفر از خوانندگان مرد که شما و اشعارتان را خیلی دوست داشتند برای شما خواندند و دلشان کمی سبک شد، حالا دل ما سنگین بماند مگر همیشه این طور نبوده این هم مثل حق های دیگری که از ما زنان همیشه گرفته شده است.

جمعیت زیاد بود و من خیلی ها را می شناختم و نمی شناختم. ولی خیلی ها برای خداحافظی آخر شما آمده بودند . دوستان دیگرتان هم که نیامده بودند دلایل خودشان را داشتند که حالا خودشان برایتان نوشته اند. ولی دست آخر که از مراسم برمی گشتم یک علامت سوال برایم مانده بود و اینکه حالا که برنامه طوری طراحی شده بود که  هیچ زنی درباره شما حرف نزند، از شما بگوید، شعری بخواند، خاطره ای بگوید تا دل ما زنان کمی سبک شود چرا مردان نویسنده، خواننده و همه کسانی که حرف زدند، هیچ اشاره ای نکردند که متاسفند یا ناراحتند یا جای زنان را خالی می بینند که بیایند و از زنی بگویند که همیشه حامی جنبش زنان بود و دلش سبک می شد وقتی زنان را می دید، حرفهایشان را می شنید و به قصه هایشان گوش می داد.

شاید امروز خیلی از فعالان جنبش زنان در دل خود سرودی را خواندند که حتما شما شنیدید، یادتان هست همان سرودی که شعرش را شما گفته بودید و چند نفر از زنان آن را خواندند و شد سرودی که بارها در عرصه های همین شهری که شما را بدرقه کردیم به مناسبت های گوناگون خوانده شد و به سرودی جاودانه برای جنبنش زنان به یادگار ماند. یادتان هست، مگر می شود یادتان نباشد خودتان هم همراه همه زنان چندین بار آن را خواندید:

لاف ز برتری کم زن، سنگ برابر هستیم

تیر به ما چه می باری؟ نیمه دیگرت هستیم

خالق این جهان ما را واسطه کرد در خلقت

حرمت ما نگه  می دار خالق و مادرت هستیم….