صدای زنان غزه

ترجمه: پریسا کاکائی
منبع: صدای زنان/ wclac.org

غزه نامی آشناست. جایی که اخبارش همه با خون و مرگ آمیخته است. همه از کشتار زنان و کودکان می گویند. زنانی که انگار تنها جان می سپارند بی هیچ تلاشی برای زیستن و البته مردانی که مرگشان دیده نمی شود ولی مبارزند. اما روایت های زنان غزه داستان دیگری ست. آنها وحشت و اضطراب را به تصویر می کشند و در کنارش بر تلاش برای زندگی اصرار می ورزند. آنها میان خیابان های تاریک و بیمارستان ها و گلوله باران، هستی خود و خانواده را از سویی به سوی دیگر می برند تا شاید مرگ جایی عقب بماند. روایت های زنان غزه، تجربه زیست آنها در فضای جنگ و خشونت است. ثمره آنچه در غزه در جریان است تنها کشتار و خرابی نیست بلکه دشواری زندگی در شرایطی ست که تامین حداقل نیازها، زمان بر، طاقت فرسا و گاه غیرممکن به نظر می رسد. روایت زنان غزه، روایت زندگی در لحظه ناممکن است.

unnamed نام: فاطمه. م
سن: 46 سال
مکان: دير نظام در کرانه باختری رود اردن
تاریخ واقعه: 22 می 2014
واقعه: حمله شبانه‎

در تاریخ 22 می 2014، ساعت 2:30 صبح، سربازان اسرائیلی وارد روستای دیر نظام در کرانه باختری رود اردن شدند و پسری 13 ساله را بازداشت کردند.

«من به همراه همسر و شش فرزندم در روستای دیرنظام زندگی می کنم. روستای ما بین شهرک اسرائیلی حلمیش و جاده ای که توسط شهرک نشینان و نیروهای نظامی استفاده می شود قرار دارد. در 19 می 2014، دو تا از پسرهایم، ت. و م.، حدود ساعت 5:00 بعد از ظهر در ورودی روستا بازداشت شدند و کارت شناسایی شان هم گرفته شد. آنها حدود ساعت 10:00 بعد از ظهر بعد از اینکه سربازها پسر 13 ساله ام را خواستند و او را مجبور کردند تا با پلیس شهرک بنیامین صحبت کند ،آزاد شدند. پلیس به پسر 13 ساله ام گفت که او باید فردا خودش را به ایستگاه پلیس معرفی کند. بعد از مشورت با همسرم که در آن زمان در سفر بود، ما به پسرمان توصیه کردیم که به ایستگاه پلیس نرود. می خواستیم روی امتحانات مدرسه اش تمرکز کند.»

« چند شب بعد، 22 می، حدود ساعت 2:30 شب، من با صدای وحشتناک و بلند کوباندن بر در جلویی از خواب پریدم. همسرم هنوز در سفر خارج بود. از رختخواب بیرون پریدم و به سمت در رفتم که ببینم چه کسی ست. شنیدم که سربازها فریاد می زنند و به در می کوبند. کلید را به نشان اینکه در حال باز کردن در هستم چرخاندم و با عجله به طرف اتاق خواب برگشتم تا لباسی به تن کنم. قبل از اینکه بتوانم لباس بپوشم سربازها در جلویی را شکستند و آمدند که در اتاق خوابم را بشکنند. دست پاچه شده بودم و از ترس می لرزیدم، کاملا وحشت زده بودم. سربازها به اتاق های خواب فرزندانم رفتند و آنها را از خواب بیدار کردند. فرمانده شان از همه ما خواست که در اتاق نشیمن جمع شویم و از من پرسید که کدام یک، پسر 13 ساله ام جابر است. پرسیدم از جابر چه می خواهد و به او کاری نداشته باشد زیرا او در میانه امتحان های مدرسه اش است. فرمانده گفت آنها او را برای بازجویی می برند و روز آینده باز می گردانند. البته که این کار را نکردند.»

«آنها جابر را به زور بیرون کشیدند،  با خشونت بازوهایش را به پشتش چرخاندند و با بند پلاستیکی بستند. وقتی این را دیدم و متوجه شدم که پسرم را می برند در حالیکه من مستاصل نظاره گر هستم، دیوانه شدم. از خود بی خود شده بودم. سربازها هیچ مدرکی نداشتند و هیچ توضیحی در مورد اینکه جابر را کجا می برند به ما ندادند.»

«پسرم ساعت 11:00 شب 26 می 2014 آزاد شد. او بدون هیچ اتهامی آزاد شد و ما مجبور نبودیم پولی بپردازیم. وقتی به خانه آمد برایم گفت که سیلی و لگد خورده و مورد بدرفتاری قرار گرفته است. او دو تا از امتحان هایش را از دست داد و دوباره باید امتحان بدهد. می توانم بگویم وقتی آزاد شد قادر نبود که روی کارهای مدرسه اش متمرکز شود و از ترس اینکه ممکن است سربازها اطراف خانه باشند همیشه گوش به زنگ بود، نگاه می کرد و گوش می داد که در بیرون خانه چه می گذرد. به شدت باورد دارم که گاه سربازها بچه های جوان را هدف قرار می دهند که به آنها درس سختی بدهند.  پسر من بدون اتهامی آزاد شد اما این تجربه نه تنها برای او بلکه برای همه خانواده یک آسیب روانی بود.»